تبليغاتX
اگه پا کاری بیا تو...




اگه پا کاری بیا تو...

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
كدهاي جاوا
 
شب نشینی با رز صورتی...
 

تازه از پیشش برگشتم،اما هنوز نیومده دلم براش تنگ شده.شاید کتاب عشق و زندگی من و اون سر بسته شده باشه،اما من میخوام بازم برگردم بر سر سطر اول.

هربار به گلایه رز صورتی نگاه میکنم،تموم خاطره های اون برام زنده میشه.میرسم به سر پیچ اون کوچه!همونجا دسته گلاه رز صورتیش ریخت رو زمین؛همش تقصیر من بود.کمکش کردم تا با هم جمعشون کنیم.فرو رفتن یه خار شیرین تو دست من و یه نگاه دلسوزانه از طرف اون کار دل هر دومون رو ساخت!!یک لحظه،یک نگاه و شروع یه راه پر پیچ و خم و جنگیدن با سنت های قدیمی.اسم اون رو دختر خاله ش و اسم من رو پسر دائیم بود.بهمون گفتن سنت شکن و هزار و یک تهمت دیگه.اما اتیش عشق من و اون تندتر از این حرفا بود...

با تمومه خط و نشون هایی که برامون کشیدن من و اون شدیم همراز هم،همدم هم،همسر هم.تو جشن عروسی که کمتر کسی لبخند میزد.

کارمون شده بود تا نیمه شب نشستن و درد و دل کردن،شاهد تمومه لحظه هامون هم همون گلایه رز صورتی که هر شب مهمون شاممون بودن.

همه کشمکش های عصبی و قهر و اشتی های فامیل تو یه نگاه دلنشین من و کیوان ذوب میشد.تو داغی و حرارت ی عشق نوپا.

و یه جمله که همیشه رو لبایه کیوان مینشست:سپیده هیچ چیزی نمیتونه ما دو تا رو از هم جدا کنه به جز<<خدا>>.همون جمله ای ک زنگش هنوزم تو گوشمه!!!

سالگرد ازدواجمون شد،همون جا،سر همون کوچه،کوچه عشق!با همون عطر و رنگ همیشگی همون گلایه رز صورتی اما انگار عمر روزای خوب،کوتاه و بی دوومه،درست مثل عمر گلایه رز تو گلدون..کیوانی که قند خنده رو لباش اب نمیشد.اخرین لبخنده ش رو لباش خشک شده بود.حرارت نگاش به سردی نشسته بو و تو صداش بغض غریبی خونه داشت.از اون طرف دل من بود و یه دنیا دلواپسی و یه عالم سوال بی جواب که حالا رنگ شک گرفته بود.چرا حرف نمیزد.خاموش بود اما مثله یه اتشفشان،بر قرار مثل دریا.

تا رسیدیم به اون شب سرد.یادمه حال عجیبی داشت.سردر گم بود.اما هیچ حرفی نمیزد.چشماش بی قرار بود مثل پاهام که هزار بار دور اتاق رو طی کرد تا اینکه بلاخره اومد,در حالی که سعی میکرد اصلا بهم نگاه نکه:بهت دروغ گفته بدوم،هیچ وقت دوست نداشتم.مامانم راست میگفت.من و تو به درد هم نمیخوریم.فقط میخواستم از ازدواج زوری با دختر خالم فرار کنم.حالا همه چی تموم شده.

خشکم زده بود.نگاهم رو به گلایه رز خشک شده تو گلدون دوختم.با اینکه هیچ کدوم از حرفاش رو باورم نمیشد.فردای اون روز دیدم وسایلش رو جمع کرده و رفته!چه دوره ی کوتاهی،چه عشق کوتاهی،چه ادعاهایی!پس چی شد اون عشق پاک،اون عطش،اون همه سختی کشیدن؟اون همه  خاطره تو پیچ اون کوچه،لا به لای همون شاخه های رز صورتی گم شد.

بلا تکلیف مونده بودم و ار دست کنجکاوی این و اون خسته شده بودم.سوالهایی که خودم هم جوابشون رو نمیدونستم و تحمل همه نیش و کنایه ها:اینه عاقبته یه عشق اتشین با چند تا شاخه گل،وای چه رمانتیک!

چرا کیوان؟چرا حاضر شدی زیر این همه فشار له بشم؟عشقمون شده مسخره،اخه چطوری دلت اومد؟از اون شب به بعد هر شب منتظر بودم برگرده:شده بودم مثل دیوونه ها.میز شام و میچیدم با همون تزئین همیشگی با همون گلا.اخرم دست نخورده اونا رو جمع میکردم.چند ماه گذشت.دیگه چشام اشک نداشت.اون شب حالم خیلی بد بود که یه مرتبه صدای زنگ خونه رو شنیدم.نمیدونم چطوری خودم رو رسوندم دم در.یه عطر اشنا تمومه کوچه رو پر کرده بود.انگار اینجا بوده.پشت در یه نامه افتاده بود و اون طرف تر چند شاخه گل رز صورتی.

اینا همه نشونه های کیوان بوده پس خودش کو؟شاخه گلای رز افتاده بود روی زمین و اینبار کسی نبود اونها رو باهام جمع کنه و اما اون نامه،اره خط خود کیوان بود.بغض صداش از توی نامه فریاد میزد،خط به خط شون و خوندم و خون به دل شدم.

<<تنها هم دم زندگیم!بین تموم حسودا،سلول های خونم نتونستن شاهد عشق من و تو باشن واسه همین بدقلقی کردن و شدن سرطان.هنوزم هر قطره شون اسم تو رو داد میزنن!اره.نتونستم تحمل کنم.دلم نمیخواست کسی درد و رنجم رو ببینه.نمیخواستم من ذره ذره اب بشم و تو هم پا به پای من بسوزی.دلم میخواست تا اخر عمر عاشقی مون همه گلای رز صورتی رو یه جا برات جمع کنم.اون قد که عطراشون همه جای خونمون و پر کنه حالا نوبت توست که بیای به دیدنم به یه ادرس جدید.اعتراف میکنم خیلی میترسم.سپیده برام دعا کن>>

حال خودمو نفهمیدم.داشتم دیوونه می شدم.لابه لای گریه هام باهاش حرف میزدم:چرا جای من تصمیم گرفتی؟من میخواستم پرستارت باشم تا تو لحظه های اخر دستم تو دستت باشه و نگام تو نگات.چرا بهم نگفتی؟چرا؟چرا؟خیلی پرس و جو کردم.عاقبت رفتم در خونشون.کلی حرف شنیدم و کوچیک شدم،اما بلاخره ادرسش رو پیدا کردم.چه جای غریبی.تنهای تنها بود با یه عالمه گل پرپر شده دور و برش و همون نگاه مهربون قدیم،اما بی صدا.عمر عابر اون کوچه عشق چقدر کوتاه بود.مثل گلای رز توی دستش.گلای رز صورتی رو ذاشتم رو خاکش و خالی کردن عقده ها و درد و دل ها شروع شد.

حالا مدتهاست تنها شب نشینم خط به خط اون نامه است که همه رو از حفظم و همون گلای زر پشت در که هر بار با اشکای من دوباره <<تر>> میشن.


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

  ۲تا اهنگ خیلی زیبا گذاشتم که لذت برید...

اهنگ"الو"امیر تتلو

دانلود

 

اهنگ"وصیت"سهیل جامی

دانلود

 


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

من تا من!!!
 

امروز روزه اخره ماه رمضونه!!!روزه اخر؟!وای...،چقد زود تموم شد!!!ماه رمضون امسالم تموم شد و من ازش چیزی نفهمیدم!چرا؟!چی به سره من اومده؟!وای وای وای.امسال دومین سالیه که از ماه هیچی نمیفهمم.البته باز پارسال اولاش یه کم اکتیو بودم.اما امسال...مثه یه مرداب ساکن موندم . دارم میگندم!خدایه من...!من اینطور نبودم.عاشقه ماه رمضون روزه گرفتن بودم.عاشق دعاهایه قبل افطار بودم.اما امسال نه تنها حتی یه بار درست درمون اون دعاها رو نشنیم،حتی اذون ماه رمضونم نشنیدم!کل ماه رمضونو فقط یه روزه گرفتم،اونم چی،بدونه نماز!کلاس 4رم بودم اون سال تمومه روزه هامو گرفتم.با اون سن کمه م.الان با این سن و هیکلم حتی 1دونه رو هم درست و حسابی نگرفتم.خدایا من دارم کجا میرم؟!به کجا میرسم؟

میدونم اخر این راهی که دارم میرم تباهیه...اما درست مثل یه ادم سیگاری که میدونه با هر پکی که به سیگار میزنه چه بلایی سر ریه هاش میاره،اما بازم با لذت تموم سیگار میکشه و میخنده.انگار داره به تباه شدن زندگیش میخنده.الان منم با اینکه میدونم با هر قدمی که تو این راه جلو میرم دارم به چه گناهی نزدیک میشم،اما بازم دارم میرم.دارم میرم.با اینکه یکی داره تو گوشم فریاد میکشه نرو ...نرو.این راه جایه تو نیست.مقصد این راه جایی نیست که جایه تو باشه.تو ادمه این راه و اون مقصد نیستی.میدونم و دارم میرم.انگار خوابم.خوابه خواب!میرم و میدونم دارم تو چه چاهی دارم میوفتم!نکنه دارم لج میکنم؟!با خودم...باـــــ...با همه.شایدم با این زندگی...احساس میکنم خدا ازم متنفره...بایدم متنفر باشه!ازش دور شدم.دارم دور و دور تر میشم.دارم خالی میشم.تهی میشم.خالیه خالیه!خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی خالی ...


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

 

یه چت روم محشره فارسی...واقعا که چیزه تپلیه!!!من که خیلی خوشم اومد.پیشنهاد میکنم دانلود کنید.فوقه ش خوشتون نیومد یه دوتا فحش به من بدید دیگه!

دانلود


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

 

به اسمون که نگاه کرد احساس کرد اسمون بر خلاف همیشه خیلی تیره ست...انگاری اسمونم بغض کرده بود...دقیقا مثل خودش...!اره اون بغض کرده بود؛تو شب ارزوها بزرگترین ارزوش رو از دست داده بود!

صدای اسمون در اومد...انگاری قرار بود بباره؛نزدیکای اذون هم بود.شنیده بود نزدیک اذون ادما به خدا نزدیک ترن.از روی تختش؛پناه گاه همیشه گیش،بلند شد بره روی تراس،که هم زیر اسمون پر از رحمت خدا باشه و هم زیر بارون.از جلوی ایینه که رد میشد یه نگاه به خودش تو ایینه کرد.اشکایی که از دیشب ریخته بود کاره خودشونو کرده بودن.چشماش حسابی ورم کرده و قرمز بود.دوره چشماش سیاه شده بودو موی رگ های زیر چشمش زده بودن بیرون.صدای قران رو از تلویزیون میشنید.رفت سمت تراس.وقتی گریه اسمونو دید بهونه ی شکستن بغضشم پیدا شد.اشکاش شروع کردن به ریختن...بی توقف.بدون حتی هق هق.تو سکوت به اسمون کبود بالا سرش خیره شد.صدای اذون تو گوشش پیچید.

"خدایا...کجای این قصه اشتباه کردم؟خدایا حقه من این بود؟!نبود...چرا نمیخوام باور کنم تموم این مدت یه مزحکه بودم؟چرا اشک چشمام خشک نمیشه؟چرا اروم نمیشم؟چرا این بلا سرم اومد؟چرا؟چرا؟چرا؟

خدایا اون راهی رو که درسته نشونم بده.خدایا خسته م،دستمو بگیر و تنهام نزار.میدونم وقتی غرق گناهام بودم به فکرت نبودم،میدونم وقتی کنارم بودی ندیدمت و حالا دارم میبینمت،ولی نکنه ی وقت الان تو پیشم نباشی؟نه خدا...نه...من نمیتونم تحمل کنم که نباشی.

خدایا اون چی بود؟چه موجودی بود؟وای...وای...وای...!چطور تونست؟ی ادم تا چه حد میتونه پلید باشه؟چرا من حالیم نیست؟چرا اینهمه پلیدی رو نمیبینم؟شاید میبینم،اما خودمو به ندیدن میزنم!!!

تو این بازی مسخره من همه هستیم رو زمین گذاشتم!این بازی رو کی شروع کرد؟معلومه اون.اما منم بی تقصیر نبودم.منم مقصرم!اما ایا تاوان این اشتباه اینه؟!

خدایا...خدای قشنگ تموم قشنگی های دنیا...کمکم کن تا این پلیدی ها رو درک کنم وقیدشونو بزم.خدایا ازت میخوام این دل رو بگیری و جاش یه قالب سنگ تو سینه م بزاری.

خدایا به خودت قسم تو این دنیا داشتن قلب نرم نه تنها نیاز نیس بلکه مضر و اضافه ست.بگیرش ازم.نمیخوامش خدا جونم.

تقصیر خودمه.خدایا کمکم کن.دستمو بگیر خدا جونم.

اولین و اخرین و تنهاترین پناهم تویی...پشتمو خالی نکن."

اینا رو گفت،با پشت دست صورتش رو که تماما از اشک خیس بود پاک کردو رفت تو خونه...

 

 

يك شبي مجنون نمازش را شكست بي وضو در كوچه ليلا نشست /گفت: يا رب! از چه خوارم كرده اي؟ بر صليب عشق ،دارم كرده اي؟ نيشتر عشقش، به جانم ميزني ! دردم از ليلاست آنم ميزني؟ / گفت اي ديوانه ليلايت منم ! در رگ پيدا وپنهانت منم! سالها با جور ليلا ساختي! من كنارت بودمو نشناختي ! سوختم در حسرت يك يا ربت ! غير ليلا بر نيامد از لبت ! روز و شب اورا صدا كردي ولي ! ديدم امشب با مني گفتم بلي ! مطمئن بودم به من سر ميزني! در حريم خانه ام در ميزني ! مرد راهش باش تا شاهت كنم !

 


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

خدا حافظ
 

شبیه برگ پاءیزم

پس از تو قسمت بادم

خدا حافظ ولی هرگز

نخواهی رفت از یادم!

خدا حافظ و این یعنی

در اندوه تو میمیرم.

در این تنهایی مطلق

که میبندد به زنجیرم.

و بی تو لحظه ای حتی

دلم طاقت نمی ارد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز میبارد

چگونه بگذرم از عشق؟!

از دل بستگی هایم؟

چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهاییم.

خدا حافظ...

تو ای هم پایه شب های غزل خوانی

خدا حافظ...

به پایان امد این دیدار پنهانی

خدا حافظ...

بدونه تو گمان کردی که میمانم؟!

خدا حافظ...

بدون من یقین دارم که میمانی.


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

من اوووومدم...
 

سلام سلام سلام.

کمرم شکست تا گردو خاک این وبلاگو تمیز کردم.تا سقف رو خاک گرفته بود.شده مثل خونه ی ارواح(

صدرحمت به خانه ی ارواح).

اوالای سال تحصیلی اینجا رو واسه اخرین بار اپ کرده بودمو الان دیگه سال داره تموم میشه.عمره ادمه ها.چقد سریع میگذره.ما هم دیگه داریم پیر میشمیم.حالا که فکر میکنم میبینم تو این چند وقت چقد اتفاق جور وا جور برام افتاد.جقد مشکل برام پیش اومدو چقد تجربه کسب کردم.چقد داغون شدمو چقد ساخته شدم.

خیلی خوبه که ادم یه بازه زمانی رو معیار قرار بده و بعدش بشینه فکر کنه که تو اون مدت چه کرده و چه نکرده.چیا به دست اوورده و چیا رو از دست داده.من که تو این مدت ی چیز بدست اووردم که اصلا از داشتنش خوشحال نیستمو چیزایی رو از دست دادم که الان داشتمو قدرشونو ندونستم.


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

یک خاطره ی اساسی..
 

امروزدمه غروبی داشتیم با لیلی و یکی از

دوستامون منظریه رو متر میکردیم

 که سر یه خیابونی یه دختری بهمون

رسید و گفت که خانما ببخشید من میتونم تا

سر منظریه باهاتون بیام.

ماهم یه نگاه بهش انداختیموگفتیم

بیا.دختره هم که قربونش برم همچین از سر و وضع یه کم

که چه عرض کنم خلیلی نا متعادلش معلوم بود

 یه کمی مشکلات داره همرامون شد و ما هم ادامه دادیم

به حرفمون.داشت سیریش میشد تو حرفمون که گوشیش

زنگ زدومشغول حرف زدن شد.

ماهم هیچ به روی خودمون

نیاووردیموبه حرفمون ادامه دادیم.خلاصه اونم حرفش با

گوشیش تموم شد و شروع کرد به پادرمیونی میون بحث

ما.داشتیم راه میرفتیم خدایی کلی خجالت کشیدم که

همرامون بود...نه فقط من،لیلی و آزی هم همینطور.رسیدیم

جلو دانشگاه که دیدیم خانم رفت طرف یه پسری و

 خیلی ریلکس شروع کرد

باهاش سلام و احوال پرسیو...

 

ما هم فرصتوغنیمت شمردیم فلنگوبستیم؛پامونوتند

 کردیم که زودتر بریم.ازی که کلی شاکی بود

گفت:وای بچه ها بدویید این الان باز میاد.نگو...

یه کم که رفتیم دیدیم

پر رو پر ور راه افتاده باز داره میاد.

کاردمون میزدی خون ازمون نمیومد.

باز اومدچسبید بهمون.یه کم که راه

رفتیم برگشت گفت بچه ها میاید مهمونی؟

پارتی منظورمه¡¡¡¡¡!!!!!!مارو میبینی...

یکم واستادیم نگاش

کردیم و گفتیم که نه.در کمال پر رویی میگه چرا؟

 

میگیم خب هنوز مغز خر نخوردیم!!!!

 

دیگه اخر راه بودیم برگشت از ازی شمارشو گرفت وداره

اینجوری میگه ها:من از اون ادما نیستما...

یه وقت فکر بد نکنید...نه من اصلا ادم بدی نیستم...

خیالتونم

راحت...کسی نیستم که بخوام شمارتونو به کسی بدم.من

واسه رفیق!!!!ارزش قاءلم.

 رسیدیم سر منظریه که بلاخره شرشو کم کرد.

دختره...خیابونیه ول.

با اون قیافه نکبتش...با

اونهمه ارایش همچنان نمیشد تو صورتش نگاه کرد.ومن کلی

قربونه خودم رفتم که بدونه ارایشم یه تاره موم می

ارزه به 1000تای اون که اونقدم به خودش مینازید،

دیگه چه برسه بخوام به قول قدیمی ها 

سرخ اب سفید اب کنم.

در کل به خودم امیدوارشدم...

که گاهی فکرمیکنم با شیطونی

هام ادم بدیم...


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

برایت ارزو میکنم...
 

اول از برایت ارزومندم که عاشق شوی،

واگرهستی کسی هم به تو عشق بورزد،

واگراینگونه نیست،تنهاییت کوتاه باشد

وپس از تنهایت نفرت از کسی نیابی

ارزومندم که که اینگونه پیش نیاید،اما اگر پیش امد

بدانی چگونه به دور از  ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنین اروز دارم دوستانی داشته باشی

از جمله دوستان بد و نا پایدار

برخی نادوست وبرخی دوستدار

که دسته کم یکی در میانشان

بی تردیدمورد اعتمادت باشد

وچون زندگی بدین گونه است

برایت ارزومندم که دشمن نیز داشته باشی

نه کم نه زیاد،درست به اندازه

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهد

که دست کم یکی از انها به حق باشد

تا که زیاده به خودت غره نشوی

و نیز ارزومندم مفید فایده باشی

نه خیلی غیره ضروری

تا در لحضات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده

همین مفید بوند کافی باشد  تا تورا سرپا نگه دارد

همچنین برایه ارزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباه کوچک میکنند

چون این کاره ساده ای است

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیرمیکنند

وبا کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی

وامیدوارم اگرکه جوان هستی

خیلی به تعجیل،رسیده نشوی

واگر رسیده ای به جوان نمایی اصرار نورزی

واگرپیری تسلیم نا امیدی نشوی

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

ولازم است بگذاریم در ما جریان یابند

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای اب دهی،و به اواز یک سهره گوش کنی

وقتی اوای سحرگایش را سر میدهد

چرا که به این طریق

احساس زیبایی خواهی یافت،به رایگان

امیدوارم دانه ای هم برخاک بفشانی

هرچندخردبوده باشد

وباروئیدنش همراه شوی

تادریابی چقدرزندگی در یک درخت وجود دارد

بعلاوه ارزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به ان نیازمندی

وبرای اینکه سالی یکبار

پولت را جلویه رویت بگذاری و بگویی:این مال من استگ

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!

ودر پایان اگر مرد باشی،ارزومندم زن خوبی داشته باشی

واگر زنی شوهر خوبی داشته باشی

که اگرفردا خسته باشید،یاپس فرداشادمان

بازهم از عشق برانید تا ازنو بیاغازید

گرهمه اینها که گفتم فراهم شد

دیگرچیزی ندارم برایت ارزو کنم!

 


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

خدا...........
 

سیلام...........

 

خداوندا نگذار که از تو فقط نامت را بدانم

 

ونگذارکه از تو تنها مشق کردن اسمت را به یاد داشته باشم.

 

همواره در من جاری باش همانگونه که خون در رگهایم جاری است.

 

خداوندا از تو می خواهم که هرگز در بیابان هولناک زندگی

 

تنها و بی یاور رهایم نسازی.

 

از تو می خواهم که در کوره راه پرپیچ وخم زندگی

 

تنهایم نگردانی که همواره محتاج وجودت می باشم.............

 

آمین................


 

[+] نوشته شده توسط لیلی در | |                              

 

سلامی برایه حضور
 

ای خدا...ملت سوژه ان به خدا...این ماه رمضونی ادم تو بل بشو و شلوغی خیابون چه چیزا که نمیشنوه...

دیروز عصری داشتم میرفتم بیرون خیره سرم رفتم نشستم تو تاکسی.یه دختر خانم هم اومد کنارم نشست.ماشین که راه افتاد یه کم بعد گوشیش زنگ خورد،چنان پریدم که نزدیک بود سرم بخوره به سقف ماشین¡¡¡اون چی بود...برگشتم با تعجب نگاش کردم که به روم خندید،منم به زور لبخند زدم واون گوشیشو جواب داد.

هر چی اون دختر گفت رو مینویسم:

"_اٍ...یعنی چی؟مگه بهت نگفتم زنگ نزنی؟!

_قرار نبود مگه؟نگفتم نمیخوام حرف بزنم... روزم باطل میشه؟

_اصلا من دیگه از فردا روزه نمیگیرم.

_این چه وضعیه من که بهت گفتم.

_لازم نکرده...من دیگه از فردا روزه نمیگیرم.

_دیگه چه فایده ای داره؟روزم باطل شد"

منم دیگه بهتر دیدم انتن گوشامو جمع کنم و به خندیدنم که با بدبختی سعی در مهار کردنش داشتم ادامه بدم.انقد به خودم فشار اوورده بودم که با صدا نخندم اشک از چشام سرازیر شده بود.تموم عضله های شکمم از بس منقبض شده بودن درد میکردن.

دختره که پیاده شد من و اون خانمی که اونطرف نشسته بود یه نگاه به هم یه نگاه به پیره مرد راننده تاکسی کردیم و سه تایی با هم منفجر شدیم.سقف ماشین بلند شد.اخه خیلی جلب حرف میزد دختره.

اخه بنده خدا تویی که موهات قد4 برابرکف دست من در اومده،تویی که ارایش روی صورتت چیزی از گریم عروس کم نداره،تویی که مانتوت با پیرهن مردونه فرقی نداره فقط یه حرف زدن با پسر مردم روزه ت رو باطل میکنه؟!خب لابد اون دیده روزت از همون اول باطله که زنگ زده لا اقل بی فیض نمونه دیگه.نمیگم من خودم خوبم...اصلا شاید روزه ی من تا دمه در خونمونم نره چه برسه پیشه خدا...اما دیگه ظاهرمو به احترام این ماه درست میکنم.

واقعا بعضی ها بد جور این ماه رو اشتباه گرفتن...با چی من خودمم نمیدونم.

خلاصه جونم براتون بگه که رفتم سراغ کارام تو راه بر خوردم به جای خیلی شلوغ...دو تا اقا پسر که خیلی بهشون حال میدای 17-18 سال بیشتر نداشتن و از اون پاستوریزه های تازه از پاکت در اومده بودن تو اون شلوغی مثل من گیر کرده بودن...از بینه حرفاشون من شنیدم"

-میدونی چی گفت؟

-خب بگو دیگه...1ساعته منتظرم.

-نه...روزه ام.شب بهت اس ام اس میدم"

دیگه من وارفته بودن کف خیابون.باز لااقل به این دوتا میخورد از این حرفا بزنن.

ولی یه چیزی سر دلم سنگینی میکنه که نگم خفه میشم:

همه مون سر کاریم...خودمون خودمونوسر کار گذاشتیم...که اره ما هم روزه ایم.ما هم بنده یی خوب خداییم.البته اینم خودش خوبه...یعنی وضعمون از اون دختروپسری که وسط ماه رمضون لنگه کفش میکنن دهنشونو راه میوفتن تو خیابونوبا غرور سرشونو بالا میگیرنو لنگه کفششونو میجو ان  بهتره.

نماز روزه هاتون قبول...

خدایا ما بنده هات گناه کاریم انقد که نمیتونیم کارای بدمونوتشخیص بدیم.اخه میگن گناه ادموکورمیکنه.ولی تو به بزرگی خودت ببخشو طاعاتمونو هر چند ناقص قبول کن.


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

انتظار
 

 

یاهو...........

 

امروز همان دیروزی است که منتظرش بودیم.


 

[+] نوشته شده توسط لیلی در | |                              

 

محکومیت
 

یاهو............

 

مرا به کدامین گناه نا بخشوده به محکومیت زندگی در آورده اند.

 

چه گناهی کرده ام که چنین گستاخ پاسخم است.

 

چه کرده ام که خلوت تنهاییم مملو از

 

درد های ناگفته است.که هر روز روی هم تلنبارمی شود و

 

دل کوچکم طاقت این رسوخ را ندارد.من در این جدال نابرابر

 

زیر پای زندگی له خواهم شد و

 

از من فقط خاطره ای محو باقی خواهد ماند.

 

خاطره ای به کوچکی دنیا و به بزرگی بزرگترین دروغ زندگیم.

 

,حال که محکوم به زندگی نه زنده بودن چون این زندگی نیست

 

به محکومیت ابدی ام ادامه , هستم پس در این

 

 سلول جان به محکومیت ابدی ام  ادامه خواهم داد.

 

تا آخر هستی پر دردم.


 

[+] نوشته شده توسط لیلی در | |                              

 

........................
 

کاش می شد سر نوشت را مانند

 

 مشق های کودکی از سر ,نوشت.  

          


 

[+] نوشته شده توسط لیلی در | |                              

 

از سر بیکاری
 

 

 

هیچ چیز در دنیا اتفاقی نیست.

                                        وین دایر

 

                          


 

[+] نوشته شده توسط لیلی در |                              

 

یه کم بخندین
 

یاهو...

وای..وای ...امروز صبح بلایی سرم اومد که.........

 

مثل همیشه صبح پاشدم رفتم پارک برای پیاده رویی

 

وقتی رسیدم پارک دیدم هیواوسایه

 

(یکی از دوستای مشترکمونه)

 

هنوز نیومدن.تا خواستم به هیوا زنگ بزنم دوتایی اومدن.

 

بعد از ورزش رفتیم کنار استخر پارک نشستیم

 

هیوا گفت قبل از رفتن بریم یه دور تاب سواری کنیم

 

منو سایه هم با کمال میل قبول کردیم

 

 

بعد از ده دقیقه اومدم روسریم رو که

 

 داشت می یفتا درست کنم

 

به اندازه پنج ثانیه تاب رو ول کردم

 

چشمتون روز بد نبینه ول کردن همانا

 

 جاموندن هم همانا

 

یه دفعه دیدم من موندم تاب رفت

 

با ....نشستم وسط سنگ ریزه های زمین بازی

 

نکته جالبش اینجاست که دستم هنوز به روسریمه

 

یه دفعه منو هیوا زدیم زیر خنده

 

 

یه دفعه پارک از صدای خنده منفجر شد.

 

سایه اومد بلندم کرد .

 

یه نکته جالب دیگه اینکه

 

 

صدای خندی منو هیوا از همه بیشتر بود.

 

اینم نوشتم بخندین روحیتون یه کم شاد بشه.


 

[+] نوشته شده توسط لیلی در | |                              

 

قشنگی...
 

امشب چه شب قشنگیه...اسمون قشنگه...ستاره ها قشنگن...حتی امروز خورشیدم قشنگتر از همیشه بود.

اصلا امشب همه چیز قشنگه...چرا؟امشب حتی غصه هام هم قشنگن...حتی اشک چشمام هم بلوریه.امشب حتی دعواهام هم قشنگ بود...دعوا...ارزوی خندیدن همیشگی...شادی دل...

امتحان...محک...پاره شدن یه طناب محکم...آره همه چیز قشنگه...اماچرا؟!اینهمه قشنگی عجیب نیس؟!عجیبه...

مامانم داره از اتاق داد میزنه که دیگه بخوابم،میگه بخواب مگه نمیخوای سحر بیدار شی؟اما من میخوام تو اینهمه قشنگی غرق بشموتا خوده سحر بیداربمونم.

سحر...سحر...سحر...سحر

فردا میریم استقبال ماه رمضون...حال میکنید...چه مهمونایه پررویی هستیم؟خودمون میریم استقبال خودمون.وای خدای من...من عاشق ماه رمضونم...عاشق این مهمونی...عاشق این میزبان...یعنی این سعادتوداریم که میهمان با نذاکتی باشیم؟

بدبختی اینجاست که سرما هم خوردم تو اینهمه قشنگی...به قشنگیه تمام دارم میمیرم.امروز به دوستم میگم دارم میمیرم میگه پس چرا انقدطولش میدی؟!تو بمیر ماکاراتوانجام میدیم¡¡¡بعد که بهش زنگ زدم میگه توکه زنگ زدی گفتم یا بسم الله این مگه نمرده بود؟باور کن اومده منو هم ببره¡¡¡

ای خدا...دوتا از این رفیقا داشته باشم مثل اورست همیشه استوار میمونم.

میرم که قاطی اینهمه قشنگی بشم...


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

تنهایی من
 

یاهو........

در تمام لحظه ها هیچ کس

 

خلوت تنهایی ام را حس نکرد

 

آسمان غم گرفته هیچ گاه برگه طوفانی ام را حس نکرد

 

آن که سامان غزل هایم از اوست

 

بی سر وسامانی ام را حس نکرد.


 

[+] نوشته شده توسط لیلی در | |                              

 

"همین"
 

نمیدونم چم شده...پاک خل شدم...¡¡¡انگار حالت مرگ دارم...یا شاید یه مرده ی متحرک.

انگار تو خلا موندم و نمیتونم نفس بکشم...دست و پا میزنم...

از این حالت خودم متنفرم اما هر کاری میکنم نمیتونم ازش خلاص بشم.مثل گیجا شدم.یه صفحه کتابو 10بارمیخونم ولی نمیفهمم چی نوشته.درک نمیکنم چی میخواد بگه.طرف داره 1ساعت برام حرف میزنه و من فقط میفهمم داره یه چیزی میگه،اما نمیدونم چی.اخرش روم نمیشه ازش بپرسم چی گفته و در کمال پررویی با خودم میگم لیلی زن بود یا مرد!!!

انگار خوابم...اره شاید واقعا خوابم.خوابیدم.قبلا هم اینطوری میشدم...گاهی اوقات انگار یه بخش از مغزم واقعا از کار می افتادو مهم ترین چیزی که باید به یادم میموند رو از یاد میبردم.

هشدار...هشدار...هشدار.تموم هشدارای مهم رو از یاد بردم و الان مجازات میشم.مجازات...

عذاب میکشم...شکنجه میشم.خیلی سخته عزیزتریت چیزت تو زندگی تو دو قدمیت باشه،جلو چشات باشه.انقد نزدیک که بتونی بغلش کنی...اما هر وقت میای بهش نزدیک بشی...هشدار،نه نه اخطار...اخطار...نباید نزدیکش بشی.نباید داشته باشیش.

این حکم مرگ تدریجی رو داره.انگار که میخوان زجرکشت کنن.کم کم خفت کنن.خیلی سخته تو زندون بهونه دسته زندان بان داشته باشی.یه بهونه که بتونه یه خنر بزاره بیخ گلوتو تا میای نفس بکشی فشارش بده و خرخرتو بجوءه.خفت کنه.

اره..زندان تفصیر قشنگیه.زندان.شاید سخت تر از اون.یه ازاده در بند.یه زندان که پیرت کنه.ازارت بده.زندانی که هم زندان بانوهم هم سلولیات ازارت بدن.

میشه از این زندون فرار کرد؟

شایدبشه...شاید.


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

هیوا برگشته...بزنید دست قشنگه رو به افتخارش.
 

همه دوستاوعزیزا سلام.

من اومدم...اماخب...کمو بیش هستم.راستشو بخوایدزیاد حوصله ندارم.

بروبچ انتی؛من برگشتم ولی فعلا انتی نمیام.تا به موقش.سحر جان،رویا خانم قربونت جفتتون.در اینده بهتون خواهم پیوست.سحر تو بازم سر پستت بمون تا من برسم.

 

& گاهی اوقات انقد بی تابی و گریه میکنه که از دستش سرسام میگیرم.دلم میخواد از قفسه ی سینم درش بیارموپرتش کنم یه گوشه.هیچ جوری هم اروم نمشه.هرچقد باهاش حرف میزنم اصلا به حرفام گوش نمیده.از دستش خسته میشم.همونجوری داره گریه میکنه.دستمو میزارم روشو بیقراریش رو با تموم وجودم احساس میکنم.دلم به حالش میسوزه.بغض غریبی که مدتهاست گلومو فشار میده داره میشکنه.منم باهاش همراه میشم.منم همراهش مشموهم پاش گریه میکنم.انقد گریه میکنم که غرق میشم.نمی فهمم که اطافم چه خبره.حتی نمیفهمم که اون دیگه ارووم شده.وقتی به خودم میام که میبینم داره خودشو محکم به دیواره قفسه تنگی که توش اسیره میکوبه.متوجه ش میشم.دستم گذاشتم روش.فهمید حواسم بهشه که ساکت شد.اروم گرفت و سر جاش نشست.با چشمایه خیسولبایه برچیده از بغضش نگام کرد.از اتینکه اروم گرفته بود خوشحال بودم.چشماش پراز التماسی بود که ازم میخواست دلداریش بدم.خدایا...دنیا بر عکس شده...من باید دلمو دل داری بدم.به روش خندیدم.بغض صدامو تو گلوم حبس کردموگفتم:

"چرا بیتابی میکنی...تو که میدونی منو تو متهم به این هستیم که ببینیم؛بفهمیم،بسوزیم،خاکسترونابود بشیم اما چیزی نگیم..چرا تو هم با بقیه همدست میشیوازارم میدی.مگه تو نمیدونی که تنها همدم من تویی.تنها غمخوارم تویی.چرا تو هم عذابم میدی.تو که اگه پشتم نباشی من ویران میشم.بابا من جز تو جز تویی که یه تیکه گوشت قد مشت دستمی چیزی ندارم.د...اخه اگه تو هم گریه کنی ناله کنی من به چه امیدی صبر کنم.به چه امیدی تحمل کنم.وقتی من مینالم تو باید ارومم کنی ولی تو خودت زودتر از من گریه میکنی."

دیدم باز اشک چشماش بازم سرازیر شد.اما اینبار بیصدا.نگاهم کرد.میدونستم میخواد حرف بزنه.چیزی نگفتم تا راحت حرفشو بگه.

"اره...تو راس میگی.من یه تیکه گوشت قد مشت دستتم.خب اخه این یه تیکه گوشت مگه چقد گنجایش داره؟چقد میتونه غصه ها رو تو خودش بریزه و دم نزنه.چقد زخم بخره و اخ نگه.کم تو گریه کردی ولی من با تموم دردی که میکشیدم اروم نشستم که تو دلت به من قرص باشه.کم از درد به خودم پیچیدم ولی به روت لبخند زدم که یه وقت حس نکنی کم طاقتم.بابابی رحم دریا هم باشه بلاخره پر میشه.سر ریز میکنه.چه کنم که دیگه طاقتم طاق شده بود.نتونستم تحمل کنم.اگه گریه نمیکردم...اگه بیتابی نمیکردم مطمءنم نمیتونستم دیگه ادامه بدم...دیگه نمیتونستم بتپموبا تو بمونم.اونوقت تنها میشدی."

ارووم با خودم گفتم:

کاش مثل همیشه ساکت میموندی.میموندیو دوتاییمون با هم جوون میدادیم. &


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

یه تازه کار .....................
 

یاهو...........

امروز براتون یه داستان کوچولوووووو

 

 دارم امیدوارم خوشتون بیاد.

 

در جاده زندگی پیش می روم خورشید

 

غروب خواهد کرد

 

باز پیش می روم خورشید پایین می آید چیزی

 

در پس جاده سوسو می کند

 

به دنبال نور می روم هر چه

 

نزدیک تر می شوم نور دور می شود

 

تند تر گام بر می دارم شاید به نور برسم شاید

 

آن دریچه ای باشد رو به خوشبختی!

 

اصلا خوشبختی چیست که

 

انسان از ازل تا ابد به دنبالش می گردد؟

 

شاید خوشبختی همین است و

 

یا با آن فقط فقط یک قدم فاصله داریم؟

 

شاید هم خوشبختی وجود ندارد؟

 

آری خوشبختی خیالی واهی است

 

که از اولین گام به دنبال آن می دویم .

 

به نور نزدیک شده ام آنقدر نزدیک که

 

در باورم نمی گنجد.دیگر می دوم

 

به نور می رسم برش می دارم

 

گنجشکی زیباست مرا می نگرد

 

و می گوید دیر آمده ام و خوشبختی از آن جا رفته

 

و من به ته جاده می نگرم

 

مردی ایستاده به من اشاره می کند بیا

 

گام بر می دارم تند تر گام بر می دارم

 

 

دیگر می دوم به او می رسم

 

در حال نگریستن به من است و

 

 

می گوید با من بیا خوشبختی

 

نزدیک است و من به دنبال امیدی

 

می روم که شاید از ازل اصلا وجود نداشته

 

 

و ما فرزندان آدم بیهوده به دنبالش می دویم.

 

پ.ن1=این متن کار یه تازه کاره اگه کمی وکاستی هایی داره

 

به بزرگی خودتون ببخشید (البته شما کی باشید که ببخشید)

 

 

پ.ن2=خواهش می کنم یه کم به خودتون زحمت بدین در مورد

 

 

این متن نظرات گران بهاتون رو هم بفرمائید.


 

[+] نوشته شده توسط لیلی در | |                              

 

بعد از مدتی مدیدی نوشت...
 

سیلااااااااااااااام رفقای ارازل ...نه نه ببخشید بروبچ پاکار!

خوبید ایشالا!خوش می گذره؟ من نیستم و ما رو نمی بینید همچین دارید واسه خودتون حال می کنید .نه؟پشتک. پارو.ملق.

شرمنده ی مرام تونم به خدا.علی. سحر.افشین و تموم اونایی که این مدت حالموپرسیدن ونپرسیدن.(علی سرعت عمل رو حال کردی؟لا مصب مثل سرعت نور می مونه.)والا وقت نکردم وبلاگ هیچکدوم از بچه ها برم. فقط شنیدم افشین دوباره بازی راه انداخته.نمی دونم منو دعوت کردی یا نه؟اگه بودم و دعوتم می کردی خیلی خوشحال میشدم شرکت کنم.ولی حیف! 

ابی هم که خیلی خیلی خیلی لطف کرده (به قول علی هوءتق)قشنگ دهن نظرات رو بتن ریزی کرده.ابی جان خسته نباشی.واقعا ممنون یعنی کشته خوده شو ها...باید برم مشهد واسه تشییع جنازه. نکبت!!!!

دیگه اینکه قربون همه بچه های با مرام.بازم سعی می کنم بیام.

 

اگه می توانستم مجازاتت کنم از تو می خواستم...

به اندازه ای که تو را دوست دارم

 مرا دوست داشته باشی.


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

بازگشت با شکوه لیلی و هیوا
 

                      به نام او......

ما برگشتیم به کوری چشم بعضی

ها................

از دماغمون ببخشید بینیمون در اومد

 

یه زنبور نازنین هیوا رو نیش زد

 

هیوا هم اخ

 

شد.................. 

 

هیوا هم که حساسیت داشت خبر

 

ندارین

 

چه بلایی سرمون اومد


 

[+] نوشته شده توسط لیلی در | |                              

 

در رفتن از خونه تکونی
 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

خبر .....خبر....خبردار

خبر جدید اینکه منو هیوا داریم می ریم

یه ییلاقی طرفای شرق گیلان جای خیلی

 قشنگ و باصفائی اگه اومدین

گیلان حتما برین اسمش لونکه 

یه آبشار دیدنی داره .......

رفتنمون با خودمونه برگشتنمون با اونا.......

فرداصبح دیگه راه می فتیم.اگه برنگشتیم

بفهمین گرگای اونجا نوش جانمون کردن.

عبور باید کرد.

صدای باد می آید عبور باید کرد.

و من مسافرم ای باد های همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.

مرا به کودکی شور آب ها برسانید.

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پراز تحریک زیبایی خضوع کنید.

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید.

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گم شده پاک.

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا به هم بزنید.

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.

حضورهیچ ملایم را

به من نشان بدهید.


 

[+] نوشته شده توسط لیلی در | |                              

 

زندگی زیباست(نه همیشه و نه برای همه)
 

                                                         یاهو.............

اری.....اری زندگی زیباست

زندگی اتشکی دیرینه............پابرجاست

گربیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست ورنه خاموشیش گناه ماست

زندگی شعله می خواهد..........شعله ها را هیمه سوزنده........

جنگلی هستی تو ای انسان ....جنگلی روییده ازاد

سربلند و سبز باش ای جنگل انسان

                                                                  سیاوش کسرائی


 

[+] نوشته شده توسط لیلی در | |                              

 

اره...اره...اره...اره،قبوله.
 

سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام...

به به..میبینم که وب منورشده...

لیلی خانم که خودش صاحب خونس و نیازی به خوش امد گویی نیس.اما بازم..."دم دمای صبح"قد یه دنیا خوش اومدی.

خلاصه اگر بار گران بودیم که رفتیم...اما نه به اون فجاحت.از این من بعد از این کمتر میام...لیلی جایه من اینجا رو میچرخونه و منم گه گداری یه سری میزنم.

گاهی اوقات تو زندگی ادما یه مساءلی پیش میاد که مجبور میشه چیزایی رو که خیلی دوستشون داره ببوسه و بذاره کنار،حالا من همون وضع رو دارم.مجبورم از خیلی چیزا بگذرم.مثل این وب...اما نه گذشتن واسه همیشه...

برام دعا کنید مشکلم حل بشه...شاید فردا...شاید 1ماه دیگه،شاید1سال دیگه و شاید یه عمر دیگه.

راستی بلاخره رمانم رو هم تموم کردم...خدا رو شکر.

همراه لیلی باشید...لیلی یعنی خوده من.یعنی هیوا...یعنی ــــــ

"""زندگی چیدن سیب است،باید چید و رفت،زندگی تکرار پاییز است باید دید و رفت.زندگی رودیست جاری،هر که امد شادمان کوزه ای پرکردورفت.قاصدک،این کولیه خانه بدوش روزگارکرچه گردی های خود را زندگی نامید و رفت."""

هیوا هم یه روز اومد و حالا رفت...


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

قبوله
 

        به نام کسی که افرید مرا تا ستایش کنم او را................

توجه                                                                                                                        توجه

اهای مردم!ای دختر خانم ها که دم بخت هستین!ای اقا پسرها که از وقت زن گرفتن تون داره می گذره وکم کم بیات میشین !توجه توجه یه خبردارم در حد المپیک

من دوست هیوا لیلی هستم یه مدت هیوا به دلایلی که خودش می دونه وخودم نمی تونه بیاد. این یه مدت من در نقش سیم رابط شما رو با هیوا مرتبط میکنم .

این یه مدت منو باید تحمل کنین تا هیوا بیاد

خدا ان شاءا......صبرتون بده.

شما چی میگین قبوله!!!!!!!!!


 

[+] نوشته شده توسط لیلی در | |                              

 

اخرت خوش بختی...
 

وای خدای من...

این چند روزه هرچی بلایه سر من میاد.

ای خدا...

اون از کارنامه م که گند زدم قد هیکل خودم¡¡¡اخه من امسال وقتی معدلمومثل اسکلا میارم 18و33سال دیگه امتحان نهایی میخوام چند بیارم.

اونم از افتادنم از بالایه پله هامون که تموم تنم کبود شده.شهید شدم بخدا...

این چند وقته طرف خونمون تو منظریه که محل تجمعه طرفدارایه موسوی تو رشته بل بشویی که خدا میدونه...اسایش نداریم.پری روز دیدم از خیابون صدای داد و بیدادو جیغ میاد،پریدم سر پنجره دیدیم انگار باز خیابون شلوغه.دوییدو رفتم پایین که ایکاش قلم پام میشکست نمیرفتم!انقد اوضاع خراب بود که گاز اشک اور زدن...چشمتون روز بدو نبینه...چشمام اشک اومد حالا مگه بند میاد،حالا اون هیچی تو دود که نفس کشیدم هنوزم ریه اهم میسوزه و همش سرفه میکنم.حنجره مم اذیت شده.گلوم ورم کرده و صدام به طرز فجیحی گرفته نمیتونم حرف بزنم.رفتم دکترتا15روز باید خیلی کم و خیلی هم اهسته حرف بزنم.اونم کی من؟وای وای وای...

امروزم که پاشدم رفتم تو ای دیم دیدم بعله دریغ از یه ای دی که تو ادلیستم باقی مونده باشه...همه حذف شدن.چرا نمیدونم؟

چقدر اینهمه خوشبختی واقعا لذت بخشه...


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

بدونه تو نمیشه...چه ربطی داره
 

اخی...اخی...اخی.

بلاخره نمک خوری هم تموم شد و ما هم شدیم دریاچه ی نمک¡¡¡¡¡¡

چه کنیم دیگه...زندگی که باید بگذره...

سیستمم نمیدونم چه مرگش شده که روانیم کرده...لامصب نمیشه 2 دقیقه باهاش تو نت موند.دیگه باید ببرمش دکتر.خیلی وقته که یاتاقان زده(به یاد بروبچ انتی به خصوص اریا<راستی اریاکوشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟>).

تو این دوسه روز 2 تا رمان خوندم...از امروزم می خوام برم سراغ رمان خودم.بنویسم و تمومش کنم.میدونم باید با اخرش چیکار کنم ولی تنبلیم میگیره بنویسم.کاش یکی بود من میگفتم اون مینوشت.

زود میخوام تمومش کنم و برم سراغ رمانی که میخوام با نوشتنش کولاک کنم...یه نوشته ی گوله ...الان 2 سال که دارم روش کار میکنم.ازاولین جمله تا اخرین جمله ش رو حفظم...فقط باید بنویسمش...وای که خودم از مرورش تو ذهنم لذت میبرم...محشره.

نوشتم حتما چاپش میکنم.حقمه.خیلی براش زحمت کشیدم.ننوشته،هروقت که بهش فکر میکنم دلم میگیره حتی اشکام هم جاری میشه...اما...این برعکس تموم نوشته هام اخره خوشی داره.در طول رمان غصه هاش زیاده ولی اخرش خیلی شیرین و قشنگ تموم میشه...

یه روز تو همین وب خبر چاپش رو بهتون میدم...خدا به امید اون روز...

 


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

منو یه دنیا دلتنگی...
 

آخی...

امروز دلم خیلی گرفتس...

دلم حسابی تنگه...تنگ

دلم واسه همه چی تنگه.احساس میکنم تموم دلتنگیهای دنیا امروز تو دلم جمع شده.

دلم واسه خودم تنگ شده...واسه خودم وقتی...

دلم واسه دوستام تو دوره ی راهنمیی و کارامون تنگ شده.واسه مانتو شلوارای رنگی رنگی یی که اونموقع میپوشیدم و الان نمیتونم بپوشم.واسه  شیطونیهامون،دسته جمعی توحیاط مدرسه نشستن و یواشکی دید زدن خیابون از پنجره ی راه پله.واسه  جیغ کشیدن سر بچه ها وقتی مثلا نماینده ی کلاس بودم(البته از همه شلوغتر خودم بودما)ودر رفتن از مدرسه زنگ بیکاری.

دلم واسه گوشیه قبلیم که از صدقه سری داداشام دودشد رفت تو زمین ،واسه دوچرخم که فکر کنم الان 6-7ماهه حتی نگاهم بهش ننداختم تنگه.دلم واسه سالنامه م،محرمه صبور تموم رازهام تنگه.

واسه معین،مامان متین،محمد،سارا، میلادومحبوبه و خیلی های دیگه تنگ شده.

دلم برایه شخصیت ها و محیط و هوای رمانم که الان بیشتر از 4 ماهه یه خطم بهش اضافه نکردم تنگ شده.واسه غرق شدن تو دنیای رمان و شعر و داستان.دلم واسه حس قشنگ شعرگفتن خیلی خیلی خیلی تنگ شده...خیلی وقته وقته که شعرها باهام قهرن.دیگه نمیتونم هروقت اراده کنم شعر بگم.دلم واسه درد و دل کردن لابه لایه بیت های شعر لک زده.

دلم واسه قدم زدن تو هوای برفی و مثل برف خالص شدن تنگه.واسه دوییدن تو جاده وقتی که بارون میباره.واسه زل زدن تویه جفت چشم سبز...واسه بوسیدن یه چونه ولپ چال دار.  

حتی واسه خیلی چیزا تو نتم تنگ شده

الان دارم اهنگ ای جان جان ساسی رو گوش میدم.یادش بخیر...دلم هوای آنتی رو کرده.یادمه میخواستم پست بدم تو آنتی بیشتر این اهنگ و پارمیدا رو گوش میدادم و پستم رو مینوشتم.و الان گوش دادن این اهنگ منو بدجور به هوس پست دادن و کل کل کردن تو آنتی میندازه.دلم واسه همه بروبچ انتی تنگ شده.واسه دسته جمعی CFرفتنمون.دسته جمعی آن شدنمون.تقریباهر شب  تو نت جمع شدنمون.دلم کلی واسه وب قبلیم تنگیده..."درد و دل دخترونه"دلم واسه درداش که هنوزم تو دلمه تنگه.

دلم واسه یه دل سیر گریه کردن تنگه.خیلی وقته که اشکام منو به جرم اینکه قبلا بهشون اجازه ریختن نمیدادم محکوم کردن و دیگه نمیریزن...

هوا هم انگار دلش تنگه...اخه اخم کرده...فکر کنم قراره بباره.شاید وقتی اسمون بارید چشمای منم با اسمون همراه بشن...شاید

دلم واسه کلی ادم تنگ شده...واسه خیلی ها.کسایی که هرگز باور نمیکنن یه روز دلم براشون تنگ بشه...دوست دارم برم سراغ یه سری...اما سراغ کی؟نمیدونم...نمیدونم

دلم واسه مامانم تنگ شده...هنوز یک ساعت نیس که رفته...

میخوام فریاد بزنم و بگم...چی چی رو فریاد بزنم...اخه کی صدام رو میشنوه

صدای تیکتاک عقربه های ساعت تو سکوت مطلق خونه ،عجب ارامشی داره...دلم واسه اونم تنگ شده.

دلم لک زده واسه یه عروسیه مشت.واسه سرخوشی...واسه بی قیدی از غم دنیا

رو در دیوار این شهر/همش از تو یادگاره

توی این کوچه ی تاریک/منو تنها نمی زاره

یاده حرفای قشنگت/که تو قلبم لونه میکرد

یاد دلتنگی چشمات/که منو بهونه میکرد

میزنه اتیش به جونم/پس کجایی مهربونم

اخه من ترانه هامو/واسه ی کی پس بخونم؟

دله من هواتو کرده/آخ کجایی نازنینم

کاش که بودی و میدیدی/بی تومن تنهاترینم

این اهنگو اولین بار تو راه ارودی سال سوم راهنمایی شنیدم...و چقدر دلم واسه حال و هوای اون اردو تنگ شده...

گوشیم سوخت...منفجرشد...یعنی کی دلش مثل من تنگ شده؟

هورا...هورا...هورا

اسمونم شروع کرد به باریدن...داره میباره...برم شاید منم باریدم....


 

[+] نوشته شده توسط هیوا در | |                              

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
قالبسرا &

< قالب و كدهاي جاوا >