اگه پا کاری بیا تو...
همه چی و هیچی...اخر هر چی"هیوا جون"D:
امروزدمه غروبی داشتیم با لیلی و یکی از دوستامون منظریه رو متر میکردیم که سر یه خیابونی یه دختری بهمون رسید و گفت که خانما ببخشید من میتونم تا سر منظریه باهاتون بیام. ماهم یه نگاه بهش انداختیموگفتیم بیا.دختره هم که قربونش برم همچین از سر و وضع یه کم که چه عرض کنم خلیلی نا متعادلش معلوم بود یه کمی مشکلات داره همرامون شد و ما هم ادامه دادیم به حرفمون.داشت سیریش میشد تو حرفمون که گوشیش زنگ زدومشغول حرف زدن شد. ماهم هیچ به روی خودمون نیاووردیموبه حرفمون ادامه دادیم.خلاصه اونم حرفش با گوشیش تموم شد و شروع کرد به پادرمیونی میون بحث ما.داشتیم راه میرفتیم خدایی کلی خجالت کشیدم که همرامون بود...نه فقط من،لیلی و آزی هم همینطور.رسیدیم جلو دانشگاه که دیدیم خانم رفت طرف یه پسری و خیلی ریلکس شروع کرد باهاش سلام و احوال پرسیو... ما هم فرصتوغنیمت شمردیم فلنگوبستیم؛پامونوتند کردیم که زودتر بریم.ازی که کلی شاکی بود گفت:وای بچه ها بدویید این الان باز میاد.نگو... یه کم که رفتیم دیدیم پر رو پر ور راه افتاده باز داره میاد. کاردمون میزدی خون ازمون نمیومد. باز اومدچسبید بهمون.یه کم که راه رفتیم برگشت گفت بچه ها میاید مهمونی؟ پارتی منظورمه¡¡¡¡¡!!!!!!مارو میبینی... یکم واستادیم نگاش کردیم و گفتیم که نه.در کمال پر رویی میگه چرا؟ میگیم خب هنوز مغز خر نخوردیم!!!! دیگه اخر راه بودیم برگشت از ازی شمارشو گرفت وداره اینجوری میگه ها:من از اون ادما نیستما... یه وقت فکر بد نکنید...نه من اصلا ادم بدی نیستم... خیالتونم راحت...کسی نیستم که بخوام شمارتونو به کسی بدم.من واسه رفیق!!!!ارزش قاءلم. رسیدیم سر منظریه که بلاخره شرشو کم کرد. دختره...خیابونیه ول. با اون قیافه نکبتش...با اونهمه ارایش همچنان نمیشد تو صورتش نگاه کرد.ومن کلی قربونه خودم رفتم که بدونه ارایشم یه تاره موم می ارزه به 1000تای اون که اونقدم به خودش مینازید، دیگه چه برسه بخوام به قول قدیمی ها سرخ اب سفید اب کنم. در کل به خودم امیدوارشدم... که گاهی فکرمیکنم با شیطونی هام ادم بدیم... اول از برایت ارزومندم که عاشق شوی، واگرهستی کسی هم به تو عشق بورزد، واگراینگونه نیست،تنهاییت کوتاه باشد وپس از تنهایت نفرت از کسی نیابی ارزومندم که که اینگونه پیش نیاید،اما اگر پیش امد بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. برایت همچنین اروز دارم دوستانی داشته باشی از جمله دوستان بد و نا پایدار برخی نادوست وبرخی دوستدار که دسته کم یکی در میانشان بی تردیدمورد اعتمادت باشد وچون زندگی بدین گونه است برایت ارزومندم که دشمن نیز داشته باشی نه کم نه زیاد،درست به اندازه تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهد که دست کم یکی از انها به حق باشد تا که زیاده به خودت غره نشوی و نیز ارزومندم مفید فایده باشی نه خیلی غیره ضروری تا در لحضات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده همین مفید بوند کافی باشد تا تورا سرپا نگه دارد همچنین برایه ارزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباه کوچک میکنند چون این کاره ساده ای است بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیرمیکنند وبا کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی وامیدوارم اگرکه جوان هستی خیلی به تعجیل،رسیده نشوی واگر رسیده ای به جوان نمایی اصرار نورزی واگرپیری تسلیم نا امیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد ولازم است بگذاریم در ما جریان یابند امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده ای اب دهی،و به اواز یک سهره گوش کنی وقتی اوای سحرگایش را سر میدهد چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت،به رایگان امیدوارم دانه ای هم برخاک بفشانی هرچندخردبوده باشد وباروئیدنش همراه شوی تادریابی چقدرزندگی در یک درخت وجود دارد بعلاوه ارزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به ان نیازمندی وبرای اینکه سالی یکبار پولت را جلویه رویت بگذاری و بگویی:این مال من استگ فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است! ودر پایان اگر مرد باشی،ارزومندم زن خوبی داشته باشی واگر زنی شوهر خوبی داشته باشی که اگرفردا خسته باشید،یاپس فرداشادمان بازهم از عشق برانید تا ازنو بیاغازید گرهمه اینها که گفتم فراهم شد دیگرچیزی ندارم برایت ارزو کنم! سیلام........... خداوندا نگذار که از تو فقط نامت را بدانم ونگذارکه از تو تنها مشق کردن اسمت را به یاد داشته باشم. همواره در من جاری باش همانگونه که خون در رگهایم جاری است. خداوندا از تو می خواهم که هرگز در بیابان هولناک زندگی تنها و بی یاور رهایم نسازی. از تو می خواهم که در کوره راه پرپیچ وخم زندگی تنهایم نگردانی که همواره محتاج وجودت می باشم............. آمین................ ای خدا...ملت سوژه ان به خدا...این ماه رمضونی ادم تو بل بشو و شلوغی خیابون چه چیزا که نمیشنوه... دیروز عصری داشتم میرفتم بیرون خیره سرم رفتم نشستم تو تاکسی.یه دختر خانم هم اومد کنارم نشست.ماشین که راه افتاد یه کم بعد گوشیش زنگ خورد،چنان پریدم که نزدیک بود سرم بخوره به سقف ماشین¡¡¡اون چی بود...برگشتم با تعجب نگاش کردم که به روم خندید،منم به زور لبخند زدم واون گوشیشو جواب داد. هر چی اون دختر گفت رو مینویسم: "_اٍ...یعنی چی؟مگه بهت نگفتم زنگ نزنی؟! _قرار نبود مگه؟نگفتم نمیخوام حرف بزنم... روزم باطل میشه؟ _اصلا من دیگه از فردا روزه نمیگیرم. _این چه وضعیه من که بهت گفتم. _لازم نکرده...من دیگه از فردا روزه نمیگیرم. _دیگه چه فایده ای داره؟روزم باطل شد" منم دیگه بهتر دیدم انتن گوشامو جمع کنم و به خندیدنم که با بدبختی سعی در مهار کردنش داشتم ادامه بدم.انقد به خودم فشار اوورده بودم که با صدا نخندم اشک از چشام سرازیر شده بود.تموم عضله های شکمم از بس منقبض شده بودن درد میکردن. دختره که پیاده شد من و اون خانمی که اونطرف نشسته بود یه نگاه به هم یه نگاه به پیره مرد راننده تاکسی کردیم و سه تایی با هم منفجر شدیم.سقف ماشین بلند شد.اخه خیلی جلب حرف میزد دختره. اخه بنده خدا تویی که موهات قد4 برابرکف دست من در اومده،تویی که ارایش روی صورتت چیزی از گریم عروس کم نداره،تویی که مانتوت با پیرهن مردونه فرقی نداره فقط یه حرف زدن با پسر مردم روزه ت رو باطل میکنه؟!خب لابد اون دیده روزت از همون اول باطله که زنگ زده لا اقل بی فیض نمونه دیگه.نمیگم من خودم خوبم...اصلا شاید روزه ی من تا دمه در خونمونم نره چه برسه پیشه خدا...اما دیگه ظاهرمو به احترام این ماه درست میکنم. واقعا بعضی ها بد جور این ماه رو اشتباه گرفتن...با چی من خودمم نمیدونم. خلاصه جونم براتون بگه که رفتم سراغ کارام تو راه بر خوردم به جای خیلی شلوغ...دو تا اقا پسر که خیلی بهشون حال میدای 17-18 سال بیشتر نداشتن و از اون پاستوریزه های تازه از پاکت در اومده بودن تو اون شلوغی مثل من گیر کرده بودن...از بینه حرفاشون من شنیدم" -میدونی چی گفت؟ -خب بگو دیگه...1ساعته منتظرم. -نه...روزه ام.شب بهت اس ام اس میدم" دیگه من وارفته بودن کف خیابون.باز لااقل به این دوتا میخورد از این حرفا بزنن. ولی یه چیزی سر دلم سنگینی میکنه که نگم خفه میشم: همه مون سر کاریم...خودمون خودمونوسر کار گذاشتیم...که اره ما هم روزه ایم.ما هم بنده یی خوب خداییم.البته اینم خودش خوبه...یعنی وضعمون از اون دختروپسری که وسط ماه رمضون لنگه کفش میکنن دهنشونو راه میوفتن تو خیابونوبا غرور سرشونو بالا میگیرنو لنگه کفششونو میجو ان بهتره. نماز روزه هاتون قبول... خدایا ما بنده هات گناه کاریم انقد که نمیتونیم کارای بدمونوتشخیص بدیم.اخه میگن گناه ادموکورمیکنه.ولی تو به بزرگی خودت ببخشو طاعاتمونو هر چند ناقص قبول کن. یاهو............ مرا به کدامین گناه نا بخشوده به محکومیت زندگی در آورده اند. چه گناهی کرده ام که چنین گستاخ پاسخم است. چه کرده ام که خلوت تنهاییم مملو از درد های ناگفته است.که هر روز روی هم تلنبارمی شود و دل کوچکم طاقت این رسوخ را ندارد.من در این جدال نابرابر زیر پای زندگی له خواهم شد و از من فقط خاطره ای محو باقی خواهد ماند. خاطره ای به کوچکی دنیا و به بزرگی بزرگترین دروغ زندگیم. به محکومیت ابدی ام ادامه سلول جان به محکومیت ابدی ام ادامه خواهم داد. تا آخر هستی پر دردم.
| قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا |


